بودنی به وسعت نیستی

ماییم ونوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی

بودنی به وسعت نیستی

ماییم ونوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی

بودنی به وسعت نیستی

در کوی نیک نامان مارا گذر ندادن
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را...

***
یاد پوتین‎هایی بخیر که مشکی بودند

اما از پس خود ذره‎ای تیرگی و تاریکی به جای نگذاشتند

و جاهایی رفتند که کفشهای دیگر جرأت

قدم نهادن به آنها را پیدا نکردند.

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۸/۰۸
    ...
  • ۹۳/۰۹/۲۲
    ...
محبوب ترین مطالب
  • ۹۳/۰۹/۲۲
    ...
آخرین نظرات
پیوندها
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۴۱
بازمانده

وااای خدای من باورم نمیشه!!
یعنی واقعا بهم اجازه دادای که صدای قشنگشون رو بشنوم...

وااای الانم که بهش فکر میکنم قلبم میخواد مثل اون لحظه ای که شمارشون رو گرفته بودم از سینه ام بزنه بیرون...

باورم نمیشه...
قلبم داشت تند تند میزد،قصد کرده بوده بودم دیگه گوشی قظع نکنم بذار زنگ بخوره..
وقتی زنگ خورد انقدر حول شده بودم که نمی دونستم باید چکار کنم؟چی بگم! خدا خدا میکردم گوشی جواب ندن تا یکم خودم جمع وجور کنم ودوباره شماره بگیرم...

جواب ندادن منم گوشی قطع کردم وبعد اینکه نمازم خوندم دوباره باهاشون تماس گرفتم،باز مثل قلبم تند تند میزد انقدر که خودم صداش میشنیدم...دستام سرد شده بود.

اما باز جواب ندادن بعد اینکه قطع کردم دلم مثل سیر وسرکه میجوشید؛اخه چرا جواب نمیدن؟

باخودم میگفتم نکنه خدایی نکرده حالشون بد شده!! نکنه بستری شدن؟؟و....

تاپیام دادم به نسرین وگفت:رفتن بیمارستاو وقت دکتر داشتن،دلم آروم گرفت...

تا اینکه خودشون زنگ زدن، واای دوباره مثل همون دوبار قبل شدم...

باورم نمیشد، باورم نمیشد که مادر تو حاج خانم تو، چشت خط باشه...

اصلا دست خودم نبودم حالم...

یه بغض پر از شوق...

انگار پیشم بودی،نگام میکردی ولبخند میزدی...

وااای الهی قربون شون بشم چقدر آروم... وقتی صداشون رو شنیدم آروم شدم..انگار سالهاست میشناسمشون..انگار که مامان خودمه!

دلم میخواست حاج خانم فقط حرف بزنه ....

لحجه شیرین جنوبی شون ، قربون صدقه ها ومهربونی شون، آرامششون...اصلا غیر قابل وصفه...

هنوزم که هنوزه باورم نمیشه...

انگار تصورات ذهنیمه...!انگار رویاست..

.... منو ببخش برای همه کوتاهی ها که کردم..برای لحظه هایی که یادم رفته هستی؟

برای موقع هایی که دستم از همه جا کوتاه میشه ودلم از زمین وزمینی ها میگیره وبا تو دعوا میکنم...

راستی.... ببخش اصلا یادم رفت...

سلام..


_______________________________________________


پ.ن: این متن رو حدود  سال پیش نوشتم...

بیان احساساتم وقتی برای اولین بار میخواستم با مادر خادم الشهید رحیمی صحبت کنم.

احتمالا طبق معمول با خودم قرار گذاشته بودم که در بیان احساسم چیزی را پاک و ویرایش نکنم وهر انچه که از قلبم سرازیر می شود را به حروف تبدیل کنم و...


پ.ن: این روز ها چقدر پر از حسرتم...انگار  برایم غریبه است این خود سال های قبلم... با خودم میگوییم این من بوده ام این ها همه سرازیر شده قلب من است؟

هر چه میگردم  اثری از آن همه احساس وسادگی در خودم پیدا نمیکنم...

احساس که گاه برایش قضاوت میشدم...گاه رنج میکشیدم و گاه....

اما می ایستادم وبرایش میجنگیدم...


گاهی که نظرات دوستان آن زمان که الان هم خیلی ها را به خاطر نمی آورم میخوام باورم نمیشود که مخاطب من هستم...

  اصلا این من که بوده؟ 

این مخاطب و نویسنده که بود؟

 اصلا ایا واقعا این ن بودم که می نوشتم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۵
بازمانده




ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی...









۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۰
بازمانده



هر روز در سکوت خیابان دوردست

روی ردیف نازکی از سیم می نشست

 

وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند

یک بغض کهنه توی گلو داشت...می شکست

 

ابری سپید از سر گلدسته می پرید :

جمع کبوتران خوش آواز خودپرست

 

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم

جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

 

آنها برای حاجتشان بال می زنند

حتا یکی به عشق تو آیا پریده است؟

 

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان

از غصه ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

 

ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد

هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

 

باران گرفت -بغض خدا هم شکسته بود

تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

 

آهسته گفت:من که کبوتر نمی شوم

اما دلم به دیدن گلدسته ات خوش ست


پ.ن:مژگان عباسلو

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۴ ، ۱۶:۴۱
بازمانده


بی نیاز ازجهان چون بهر زهرا سائلیم

ما مطیع امر رهبر بر کلامش قائلیم

زائرین اربعینیم وکنار دولتیم

چشم ای سید علی،ما همزبان  وهمدلیم







۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۷
بازمانده


وقتی دلت برای یک کار خوب تنگ میشود حتما به سراغ آن کار خوب برو و انجام بده.
اما وقتی دلت برای یک کار بد تنگ شد آن را به تاخیر بینداز و سعی کن از زیر حرف دلت فرار کنی. 
این مهمترین رمز موفقیت در تعالی روح و مبارزه با هوای نفس است.
هوسهای خوب دل ما الهامات الهی هستند...


پ.ن:سنگری با نام "مقرموعود"


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۱۴
بازمانده

قهر بودیم ،

داشت نماز می خواند ...

نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون نشسته بودم

کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!

کتاب و گذاشت کنار ،و عاشقانه بهم نگاه کرد و گفت :

غزل تمام ، نمازش تمام ، دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد

باز هم بهش نگاه نکردم

اینبار پرسید : عاشقمی؟؟

سکوت کردم

گفت:“عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز … بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند

دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟

گفتم : نـــــــه

گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری .. که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

زدم زیرِ خنده

رو بروش نشستم

دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه

بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :

خدا رو شکر که هستی




پ.ن: خدا رو شکر هستی...

خدا رو شکر؛ که وقتی قهر میکنم شروع میکنی به شعر خوندن و  من بیشتر شرمنده لطف خدا میشم...

خوشبختی یعنی اینکه تو هستی..یعنی اینکه خدا تو رو به من داده....

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۱۳
بازمانده


40.jpg



حال من حال جوانی ست که چهل روز
در پی کسب جواز حرمت پیر شده...
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۳ ، ۱۴:۰۶
بازمانده

عاقلم بر جهلشان؛ دیوانه ام بر عقلشان

مردمان این زمان، بیگانه با فریادمان

طلعت زیبای تو، آن چهره وسیمای تو

وای از این سودای تو، هم وای من هم وای تو

یک جهان دلدادگی، از عشق تو آوارگی

از غمت بیچارگی، افسانه ی دیوانگی

هر دمی عاشق ترم، هر لحظه را یاد توام

یکه ی آبادی ام، در عاشقی آوازه ام


"امیرحسینم"



5442253935_4c5fa3776b_z.jpg



پ.ن:گاهی مقابلش کم میارم...
پ.ن: به مناسبت شسمین ماهگردمان...
و.....
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۳ ، ۲۳:۳۹
بازمانده

ایـن مـن و


هـجـر تــو و


حـال ِ بـهـم ریـخـتـه‌‌ام ..


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۵:۲۶
بازمانده